|
ليلی گفت: موهايم مشكی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه های موی من است. نمی خواهی دلت را ازاد كنی؟ نمی خواهی موج گيسوی ليلی را ببينی؟ مجنون دست كشيد به شاخه های آشفته بيد و گفت: نه نمی خواهم، گيسوی مواج ليلی را نميخواهم. دلم را هم. ليلی گفت: چشمهايم جام شيشه ای عسل است، شيرين، نمی خواهي عكست را توي جام عسل ببينی؟ شيرينی ليلی را؟ مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است كه عكسم ته جام شوكران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می اوري؟ ليلي گفت: لبخندم خرمای رسيده نخلستان است. خرما طعم تنهاييت را عوض می كند. نمی خواهي خرما بچينی؟ مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم. ليلی گفت: دستهايم پل است. پلی كه مرا به تو می رساند. بيا و از اين پل بگذر. مجنون گفت: اما از اين پل گذشته ام. آنكه می پرد ديگر به پل نيازی ندارد. ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده. اين اسب را با خودت می بری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی كه نگاه كرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و ردِ پايی بر شن. ليلی دست بر سينه اش گذاشت، صدای تاختن می امد. اسب سركش اما در سينه ليلی نبود. پ.ن.1: سلام به دوستاي عزيزم. حالتون چطوره؟ خوبيد؟ اوضاع بر وفق مراد هست؟ راستي! چرا هيچكس جواب احوال پرسياي منو نميده؟ خوب من خوبم يه كوچولو سرما خوردم يك عدد امپول نازنين زدم حالم خوب شد! خدا وكيلي حاضرم 10 تا امپول غول پيكر (1300) يكجا بزنم ولي يك قاشق چاي خوري شربت نخورم. پ.ن.2: خوشحالم كه پيشتونم... اگه دير به دير به روز ميشم ببخشيد... امتحانا درسا و مشكلات ديگه.. تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااازه! يه خبر خوشحال كننده بدم اونم اين كه: فردا يه دختره نازو خوشگل موشگله ديگه به اعضاي خانوادمون اضافه ميشه. به دنيا مياد كه نويد بده خدا هنوز به ادما اميدواره. يه نوه ي ديگه واسه مامان و بابام و يه خواهر زاده ي ناااااااااااااااااااااااااااااااز براي من! اسم نداره هنوز. اما خيلي به نظرم خوش قدمه.... منتظر عكسش کاش من اونجا میبودم وقتی میخواست به دنیا پا بذاره پ.ن.3: تو اين پي نوشت و زيرمجموعه هاش ميخوام از نمايشگاه گرديم با دوستاي گلم يني ليلا جونم راحیل خانم و صبای نازنینم بگم البته به علاوه ي خان داداش صبا و پارساي نامرئي! + نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 21:14 توسط حنانه |
شمع بود، اما كوچك بود. نور هم داشت اما كم بود. شمعی كه كوچك بود و كم، براي سوختن پروانه بس بود. مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق. و زمين پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند. خدا گفت: شمعی بايد دور، شمعی كه نسوزد، شمعی كه بماند. پروانه ای كه به شمع نزديك می سوزد، عاشق نيست. شب بود، خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه می خواست. ليلي، پروانه اش شد. بال پروانه هاي كوچك زود می سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديكند. بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزاند. ليلی تا ابد زير خنكاي شمع خدا می رقصد. پ.ن.1: سلام. حالتون چطوره دوستای عزيزم. خوب هستيد؟ خوش ميگذره؟ چه خبرا؟ پ.ن.2: چند وقتی رو بی حوصله بودم ينی در اصل حوصله ی وبلاگم و اينكه مطلب توش بذارم رو نداشتم! من هدفم از وبلاگ زدن صحبت و گفتگوی بيشتر بود با ادمای مختلف و پيدا كردن دوستای خوب و اينكه تا اونجا كه ميشه از ادمايي كه ميان پيشم چيزاي خوب خوب ياد بگيرم و براشون مطالب قشنگ بذارم اونها هم خوششون بياد. من دوست دارم با دوستای خوب مجازيم بيشتر صحبت كنم. خودم مي دونم اين ليلی ها كه مي نويسم قشنگ و زيبا و با احساس و.... هستند. من منتظر نظرات متفاوتتون درمورد ليلی ها هستم. باز هم از حضور گرم همتون، تك تكتون، خوشحالم وممنون از اين كه پيش من هم مياييد... پ.ن.3: من نوشته های خانم نظر اهاری رو خيلی دوست دارم. واقعا زيبا هستند. لطيفند. ليلی نام تمام دختران زمين است، پيامبری از كنار خانه ما رد شد، كوله پشتی ات كجاست؟ و چند اثر ديگر علاوه بر اينها از ايشونه كه واقعا ارزش خوندن رو داره. پ.ن.4: منتظرتون هستم...فعلا خدانگهدارتون... + نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387 12:32 توسط حنانه |
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بی زنجير افريد. آدم بود كه زنجير را ساخت، شيطان كمكش كرد. دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر شد از ديوانه های زنجيری! خدا دنيا را بی زنجير می خواست. نام دنيای بی زنجير امّا بهشت است. امتحان آدم همين جا بود. دستهای شيطان از زنجير پر بود. خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره كنيد. شايد نام زنجير شما عشق است. يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه ديوانه بود نه زنجيری. اين نام را شيطان بر او گذاشت. شيطان آدم را در زنجير ميخواست. ليلي، مجنون را بی زنجير می خواست. ليلی می دانست خدا چه می خواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمی خواست زنجير باشد. ليلی ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادی است. پ.ن: تنها بودم... می ترسيدم... وحشت داشتم از تنهايی و بی كسی... ديگر تنها نيستم... او با من است...قول داده كه بماند... می ماند...قولش قول است...می دانم... مطمئن هستم... می ماند. + نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387 11:15 توسط حنانه |
خدا گفت: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من. ماجرايي كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. انان كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد. خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن. شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش. خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن. شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود. خداگفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن. شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك. خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست. شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست. و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديك لحظه اي. خدا گفت: ليلي زندگي است زيستني از نوع ديگر. ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود. مجنون، زيستني از نوع ديگر را برگزيد و ميدانست كه ليلي تا ابد طول ميكشد. پ.ن.1: سلام. خوبيد؟ خوش ميگذره؟ منم خوبم يني عاليم! اوضاع حرف نداره! پ.ن.2: اين ليلي چطوره به نظرتون؟ پ.ن.3: ليلي رو خيلي دوست دارم،زيستن از نوع ديگر را و تولدي به دست خوشتن... پ.ن.4: يه ليلي ديگه هم داريم اون البته ليلاست اين ليلاي بلگفا يه مطلب بامزه تو وبلاگش زده كه ارزش خوندن رو داره اميدوارم لبخند رو روي لباتون بياره! گل كاشته! حتما به ليلا وزيني (راهه هاي باريك عمر) سر بزنيد اميدوارم شما بتونيد يه كاري براش بكنيد كه شفا بگيره! اميدي نيست... خدا همه رو شفا بده ايشالا. حتما بريد پيشش هاااااااااااااا . خوشحال ميشه خيلي زياد! مهمان نوازه به شدت. تو لينكها پيداش كنيد لطفا همون وسط مسطا. + نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387 16:26 توسط حنانه |
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده كن. شيطان غرور داشت، سجده نكرد. گفت: من از اتشم و ليلي از گِل است. خداگفت: سجده كن، زيرا من چنين مي خواهم. شيطان سجده نكرد. سركشي كرد و رانده شد؛ وكينه ليلي را به دل گرفت. شيطان قسم خورد كه ليلي را بي ابرو كند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد. اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و در دست من. گمراهيش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات. شيطان مي داند ليلي همان است كه از فرشته بالاتر مي رود. و ميكوشد بال ليلي را زخمي كند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد. دستهايش پر از حقارت و وسوسه است. او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه ي بودنش تنها همين است. مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه كشد. نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد. ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد. پ.ن.1: « القلب حرم الله » پيامبر اكرم(ص) پ.ن.2: بميريد بميريد، از اين عشق بميريد از اين عشق چو ميريد همه روح پذيريد بميريد بميريد، از اين نفس ببريد كه اين نفس چو بند است و شما همچو اسيريد يكي تيشه بگيريد پي حفره زندان چون زندان بشكستيد،همه شاه و وزيريد مولانا + نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 10:26 توسط حنانه |
سلام به دوستاي خوبم.
اقا كاميار سال ۸۶ بنده رو به يه بازي دعوت كرده بودن كه متاسفانه فرصت نشد بازي كنم ازشون قبلا معذرت خواهي كردم الان باز هم ميگم كه منو ببخشن بابته تاخيري كه داشتم! بازي از اين قراره بيانه ۵ ارزوي محال و دعوت ۷ نفر ديگه به اين بازي! ارزوي محال شماره ي ۱: ديدنه خدا با چشم دل. ارزوي محال شماره ي ۲: يك روز رو بدون گناه به شب برسونم. ارزوي محال شماره ي ۳: دلم يه داداشه همخون و بزرگتر از خودم ميخواد كه خيلي حاليش باشه يني اخره همه چيز باشه! (به شرط همخوني توجه شود....) ارزوي محال شماره ي ۴: همه ي دلها شاد باشه! (البته نه به هر قيمتي) ارزوي محال شماره ي ۵: تحصيل تو رشته اي كه عاشقش بودم و دانشگاهي كه دوست داشتم. ۷ شخصيتي هم كه دعوت ميكنم اينها هستند: ۱) صبا ۲) ليلا وزيني ۳) موسم دلگير (ازاده) ۴) فاطمه ۵) مرد كبوتري ۶) كيوان ۷) يك انسان نه چندان معمولي(حسين جعفريان) پ.ن ۱: راستي از عيدو عيدي چه خبر؟ خوب پيش ميره؟ به من كه تاحالا خيلي خوش گذشته! خونمون شده بود عينه هتل ۵ ستاره! با اين كه مهمونامون ستاره دار نبودن... پ.ن.۲: چه وضعشه اقا پارسا شورشو دراورديا ! متوجه حد حدوده خودت باش واگرنه نميخوام بياي اين طرفا چون روز به روز داري چهره ي زشته واقعيتو بيشتر نمايان ميكني! صبا خانوم شما هم خودتو كنترل كن! سر به سر كسي بذار كه لياقتشو داشته باشه! پ.ن.۳: واقعا كه خيلي بي توجهيد! من پسته پيش يه اسم خواسته بودم كه بگيد براي ماهيم بذارم اما هيچ كدومتون اهميت نداديد! ولي خوب ديگه لازم نيست چون يه اسم براش گذاشتن كه خيلي بامزه ست: ساراخ ماهايُف. + نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387 15:27 توسط حنانه |
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در او دميد. وليلي پيش از انكه با خبر شود، عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد، عاشق مي شود. ليلي نام تمام دختران زمين است؛نام ديگر انسان. خدا گفت: به دنيايتان مي اورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق. وهر كه عاشق تر امد، نزديكتر است. پس نزديكتر آييد، نزديكتر. عشق، كمند من است. كمندي كه شما را پيش من مي اورد. كمندم را بگيريد. و ليلي كمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد. و ليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق، همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند. و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند. پ.ن.1: سلام ليلي ها! خوبيد؟ خوش ميگذره؟ چه خبرا؟ شما كمند خدا رو گرفتيد؟ من كه خيلي دوست دارم بگيرم...خوش به حال ليلي كه گرفتش... پ.ن.2:دلم خيلي براش تنگ شده! پس چرا نمياد؟ پس من با كي حرف بزنم؟!آخه كجا رفتي يهو؟ چقدر ديگه بايد صبر كنم؟! پ.ن.3:پيشا پيش سال نو رو بهتون تبريك ميگم. ايشالا سال خوبي رو شروع كنيد وبه پايان برسونيد.عيدي زياد بگيريد. خسيس بازي در نياريدااااااا عيدي هم بديد... خوش بگذره! اپه بعدي ساله ديگه ايشالا.... پ.ن.4:من امسال ماهي گلي نخريدم! ماهي وحشي خريدم يا همون وحشي ماهي! ايتالياييه زبونه ما رو نمي فهمه! تازه لج باز هم هست (مثه خودمه)!!!! خيلي خوشگله... خيلي نازو مامانيه... دلتون بسوزه! رنگشم مشكيه با باله هاي قرمزه اتيشي! فقط موندم اسمشو چي بذارم؟ به نظرتون چي قشنگه براش!؟؟ + نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 12:9 توسط حنانه |
ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد،سرخِ سرخ. گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود. دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد. پ.ن.1: انار دل شما ترك خورده؟ دوست داريد ترك بخوره؟ پ.ن.2: بوي عيدي...بوي توت...بوي كاغذ رنگي ...بوي تند ماهي دودي .... وسط سفره ي نو...بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ... با اينا زمستونو سر ميكنم... با اينا خستگيمو در ميكنم... پ.ن.3: بدجوري بوي بيگاريهاي عيد مياد. مامانه من كه شديدا گير داده...... پ.ن.4: تازه بيگاري رو ول كنيد! به قوله صبا الرژي فصلي رو بچسب كه قراره بينيهاي ناز و قلميمون 2 سايز بزرگتر بشه! قرمز بشه! زشت بشه! واي چه بد! ارثيه! البته حساسيته خود من از تابستون شروع ميشه وكل تابستونو كوفتم ميكنه! ولي مثل اينكه ماله صبا مربوط به بهار ميشه! پ.ن.5:راستي به صبا حتما سر بزنيد! خيلي خوشحال ميشه! از من خواسته شما ها رو دعوت كنم...... پ.ن.6: سلام،خوبيد؟ خوش ميگذره؟ پ.ن.7: خدا حافظ.... + نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386 21:59 توسط حنانه |
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است. خاكستر ليلي هم دارد ميسوزد،امانتي ات را پس ميگيري؟ خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم، خاكسترت را پس ميگيرم. ليلي گفت: كاش مادر ميشدم، مجنون بچه اش را بغل مي كرد. خدا گفت: مادري بهانه عشق است،بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي. ليلي گفت: دلم زندگي ميخواهد، ساده، بي تاب،بي تب. خدا گفت: اما من تب و تابم ، بي من مي ميري... ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است،مرگ من،مرگ مجنون، پايان قصه ام را عوض مي كني؟ خدا گفت: پايان قصه ات اشك است. اشك درياست؛ دريا تشنگي است و من تشنگي ام، تشنگي و اب. پاياني قشنگ تر از اين بلدي؟ ليلي گريه كرد. ليلي تشنه تر شد. خدا خنديد. پ.ن.1: واين داستان ادامه دارد... پ.ن2: سلام دوستاي خوبم، حالتون چه طوره؟ خوش ميگذره؟ چه خبرا؟ اره ديگه! يواش يواش داره بوي عيدو اينا مياد.... حتما خيلي كارا واسه ي عيد كرديد نه؟ پ.ن3:يكي از دوستاي خوبمون جناب استاد محمد كبوتري معروف به مرد كبوتري توي وبلاگشون يه مطلبه خيلي مهم و البته كمي دردناكو تفكر برانگيز گذاشتن بهتون پيشنهاد ميكنم بخونيدش و به دوستاي ديگه هم اطلاع بديد چون به نظر من لازمه كه همه بدونن! اين مطلب باعنوان « ما ايراني نيستيم » پست شده . وبلاگه ايشون هم توي پيوندهاي وبلاگه خودم با نام « كبوتر خانه » لينك شده.حتما بخونيدااااااااااااااااا. پ.ن.4: خوش بگذره..... + نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386 21:0 توسط حنانه |
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش اتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت شعله را خرج زمین کن. زمینم را به اتش بکش. لیلی خودش را به اتش کشید. خدا سوختنش را تماشا میکرد. لیلی گر میگرفت. خدا حظ میکرد. لیلی میترسید. میترسید اتش اش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد. مجنون سررسید. مجنون هیزم اتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد. خدا گفت: اگر لیلی نبود،زمین من همیشه سردش بود. پ.ن:قشنگ بود نه؟؟ من که هر دفعه میخونم بیشتر باهاش حال میکنم!!! فوق العاده تحت تاثیر قرار میگیرم.شما چی؟ + نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 19:50 توسط حنانه |
|
| ||||||